|
|
|
از مش ولی تا ملا حسن لرُ خواهیم ماند . نوشته رهدار
سفر دوم به کُردستان عراق بود - به همراه دو تن از فرهنگیان چهارمحال بختیاری به مناسبت فستیوال باباطاهر شاعر و عارف لُر که مرد میانسالی در حالی که دست دختر نوجوانی را در دست داشت با خوشرویی به طرفمان آمد و احوالپرسی و روبوسی نمود ما سه تن ملبس به چوغا و دبیت و کلاه خسروی که لباس رسمی لری بختیاری است بودیم که شخص مورد نظر پس از معرفی خود که معروف به ملاحسن بود روی به من کرد و گفت : " جومه باوگم اَ بینم ده "از آنجایی که آشنایی نسبی به زبان لکی داشتم رو به دوستانم کردم و گفتم می گوید: لباس پدرم را به من بده – بی درنگ چوغایم را به او دادم و به راحتی به تن کرد و کلاه خسروی را نیز آنچنان که من و همراهانمان به سرداشتیم مایل به سر نهاد سپس با فارسی شکسته توام لکی گفت مه لُرِم . لُر ایما مسجد سلیمانه دیزفولِ - نام فامیلی اش هم صالحی گرمیانی بود اهل گرمیان کرکوک .پس از گرفتن چندین عکس با لباس بختیاری و تعارفات و دعوت به مهمانی از ما خداحافظی کرد ایشان همانطوری که در یکی از مقالاتم از ایشان نام بُردم در مقطع دکترا دانشگاه بیروت درس می خواند و همراه خانواده ساکن لبنان بودند که به خاطر تعطیلات کریسمس به زادگاهش آمده بود و چون شنید بزرگداشت باباطاهر را برگزارکرده اند همان روز از کرکوک همراه با دخترش شرکت کرده بود . وقتی که پای صحبت ملا حسن نشستم مشخص شد که صالحی های گرمیانی در هفت الی هشت آبادی در حومه کرکوک سکونت دارند که ریشه ی لُری بختیاری دارند و از هم تیرگی های چارلنگ محمود صالحی بختیاری اند که تیره هایی از این طایفه در سردشت و دزفول و حوالی فریدن و برخی شهرهای لُرستان ساکنند . بنا به گفته جناب آقای داریوش صالحی یکی از فرزندان علیمردان خان گپ به نام قلیخان محمود صالح (ممصاله) پس از کشته شدن پدر در دربار کریمخان گروگان بود که همزمان با مرگ لطفعلی خان چون راه بازگشت به بختیاری را در خود ندید با وابستگانشان به عثمانی رفتند . آقای داریوش صالحی ادامه می دهد ( البته بیشتر گمان است) این صالحی ها از فرزندان و اعقاب همان قلیخان هستند . یا برخورد با مرد جوانی که فامیل هرمزیانی داشت و سالها در محبسگاه ابوغریب اسیر بعثی ها بود و از طایفه بزرگ لُرهرمزیانی در کردستان صحبتها و ناگفته هایی داشت وقتی احوال این مردم لُر را به حضور و ملاقات با پرفسورزند که از لُرهای زند در کردستان عراق است می پرسی دیگر حنای برنامه نویسان و تهیه کنندگان شبکه تلویزیونیی که می خواهد در خاک لرستان هویت لر را خدشه دارکند هرگز رنگی ندارد . چرا که لُر ممیراست :
لُر ، ای لُر اَی لُر ، ای لُر ، لُر پیاهی
ستینی ! وا خدا خوت شابه شاهی
بَوُت اَفتو که دات هم ماهِ پُر بی
سرِ دِشمِن وَره پات هی به تُر بی
خوت ایدونی همه دونن وطندار !
دلت آرنگ ئی مُلکِ کنه کار
به ئی خاک ، نوم تو هی سرفرازه
وری ای کُر که تاریخ وت اینازه
خوشا ایران که داره لُر به مالس
به هر مالی دوصد رستم زالس
ولات لُر پُراپُر سر دیاری
ممیرا لُر که داره بختیاری
ممیرا لُر ممیرا لُرسونی
که داره گئویلی چی مَه مِسونی
ممیرا لُر ممیرا کُهگیلویه
خوشا بیر احمدش که خش سرویه
ممیرا ئی لُرون لک زبونم
برارون و ککایل مهربونم
لُر ای لُر ! " سخت ِسی مو لُر ول آبو "
مو نیخوم لُر اسیر تینگُر آبو
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در دوشنبه سی ام آبان 1390
ساعت 12:47 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
سرنوشت لبخندهاچه می شود
وقتی
طناب دار
حقیقت را
عبرت سایرین می دارد
وحکم می گذارند
عاشق نشوید
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در شنبه چهارم تیر 1390
ساعت 18:56 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
جیرجیرکها
مهمان تابستانی درخت توت همسایه
با آن آواز عجیبشان
که به هیچ آوایی
شبیه نیست
مورچه ای به جیرجیرجکی بی پناه
ازسر مای زمستان
طعن جیک جیک مستانه اش رامی زد
که فکرزمستانش نبوده
صدایی گفت:
جیرجیرک می خواند
تا تابستان هست ودرخت توت همسایه
جیر جیرک می ماند
حتی اگر همه مورچه ها خسیس شوند
ودیگران خوشحال
از عمر دوهفته ای جیرجیرکها باشند
جیرجیرک می ماند
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390
ساعت 18:7 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
غریب واژه ای است عشق
تقارن لفظ مبهمی به نام بودن
همچون زنی یائسه
که جوانکی عاشق را
به نا زخویش
تشنه می دارد
تا رقص دلقکانه اش بی مشتری نماند
غریب واژه ای است عشق
تقارن لفظ مبهمی به نام بودن
آنجا که دستهایی را
از فرصی برای دوست داشتن
یا سرودن عاشقانه ای
وامی گذارند
تا صحنه
باقی بماندبر تفنن واژه ها
غریب واژه ای است عشق
تقارن لفظ مبهمی به نام بودن
هنگامه غریبانگی
آستانه تلخ یک مفهوم به نام تو
غریب واژه ای است عشق
تقارن لفظ مبهمی به نام بودن
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390
ساعت 19:24 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
این روزها
سرکوچه می ایستم
متلک می پرانم
یابه گرل فرند جدیدم
پیامک عاشقانه می دهم
البته گاهی
هوس فلسفه به سرم می زند
یااینکه قصه ای بنویسم
شعری بگویم
امادراین روزهای مه آلود
آسمان ابری
بی خیال همه چیز شده ام
فقط به آرزوفکرمی کنم
وحرفهای عاشقانه اش
به ساعت ۵عصر
که لیلا با آن همه افاده اش
ازدانشگاه برمی گردد
به غروب
به قدم زدن درپارک آن سوی چهاراه
وجوک های سهیل
که مرا می خنداند
همین
این روزها
این روزها
این روزها
فقط سرکوچه می ایستم.....
بگذار بگذرند این سالها
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در سه شنبه دهم اسفند 1389
ساعت 16:37 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
من برای
صلح ،آزادی ،لبخند،
زندگی می کنم
من
معنی اینها را نمی دانم
من برای
دانستن
صلح ،آزادی ،لبخند
زندگی می کنم
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389
ساعت 17:38 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
گاهی هوس یک نخ سیگارمی کنم
گاهی هوس یک جرعه شراب
گاهی هوس بوییدن دستهای تورا...
گاهی
گاهی
گاهی
به خودم نگاه که می کنم
سی بهار گذشته است
اما هنوزگاهی هوس....
و با محمود که حرف می زنم
تعجب می کنم
من کجا هستم
شاید هرروزدردایره ای می چرخم
ودربیست سالگی
پانزده سالگی
پنج سالگی
می مانم
تازندگی ام
هوسی باشد
برای لحظه ام
نه کهنه شدن تقویم ها ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389
ساعت 17:8 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
وعشق
عشق عشق عشق
آری عشق
نه نیازی برای بودن
نیروی شکفتن
وزندگی
زندگی زندگی زندگی
آری زندگی
یک فاصله
ازرویش تاشکفتن
دوست داشتن
دوست داشتن
آری دوست داشتن
سکوت بعد شکفتن ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389
ساعت 20:1 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
غمنامه من از زبان " رهدار " در سوگ استاد سقایی
با شادمانه هایت
بیآغازم ؟
بزران ! بزران !
بزران مه !
مال دوس بارکِرد
پابُران مه .....
لاکوک صدایت
گِره از کتو گُلوَنی نوعروسان میرملاس می گشاید
و دست تازه دامادهایش حناآگین
تو را که
لُربچه ای گوشه ی قبایت را گرفته
دوان دوان گامهایش را
با تو همگام
تا لگام خورشید وش اسبی
که سوارش را تو شمشیر داده ای
و تو آواز در داده ای سینه ی کَوَر کوه را
تا فتح فلک القلاع افلاک صدا
دایه دایه های مرا
"قدم خیر" در سوگت " وِشَت " می کند
بی کُر اَی !
بی دهُدر اَی !
هونه ته کِی بُرد ؟
و اینک سرودی خواهم شد
همصدا
با "رضاخوانی "های آواز "نازیه" ای
همیشه سیاه پوش
که خدا هم به "دس قِر داین " او
نیامده است
او که در غربت تنهایی گورت
هُوره می خواند :
ای برار بی روئو نشونم ! :
تو که کُرت نِمِیره
بال قَواته !
مو وه دس کِی بییم
اِی غمیاته
" رهدار"
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در یکشنبه سوم مرداد 1389
ساعت 11:57 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
صلح
این حروف رویایی
ص ل ح
همه آنچه تو می خواهی
عشق ، امنیت ، آزادی
ارمغان دارد
وقتی نگاه می کنی
حرف که می زنی
اگر همه خنده هایت ، حرفهایت ، نگاهت
کلماتی از جنس
ص ل ح
باشد
عشق را ترجمه کرده ای
سپید شده ای
غریبه نیستی
با هیچکس
غریبه نیستی
هیچ جا ......
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در پنجشنبه دهم تیر 1389
ساعت 19:4 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
دلم بی تو حرفیاته
خیالم همره پایاته
شائدباورنکی حرفم
بوئم مین سرم جاته ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در پنجشنبه دهم تیر 1389
ساعت 18:46 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
خانم چراغی از شاعران خوش ذوق قوم لر هستند که به تازگی به جمع وبلاگ نویسان لر پیوسته ولطف خودرا شامل همه نموده که از آثار ایشان استفاده کنند ماهم با اجازه این بانوی عزیز یک شعر را از وبلاگ ایشان وام گرفته ووبلاگ خورا زینت می دهیم وهمه ادب دوستان را به دیدن مطالب وبلاگ ممیرا دعوت می کنیم
http://www.mamira.blogfa.com/
او به ریمون بزنیم تا که بپهره خومون
آسمونان بپاهیم بدرا افتومون
توحکیمی کنی ار سی دل دردین چه ابو
دو تک عناو بدیمون بنشینه تومون
ای باواجد مو زرتشت چمت سیم بفرشن
نهلی ای دل که بریسه من چاله اومون
چی که کوگیم و خش آواز خواخو برویم
ار بنیم روزی بدوزن ئی کلایل لومون
که عشقیم و زنو کاشکی فرهادی دیه
تیشه من دست بیاهه که بشیوه خومون
ری به آستاره بیو پن دری یان بگشیم
تا که وا تیغش افتو بگروسه شومون
<><><>
به دسمال بازی و چوپی ایاهم وا نیات امشو
اخوم سی دل یه شولیزی ورازم شابه شات امشو
مه چارده اگوی پشت نخون دستته ای گل
کوویی آسمون چندٍ لپک وابی به تان امشو
زمین پهرسته از خو تا گدرتی واشرنگ و شنگ
هزار آستاره ی روشن ابیده میل پات امشو
ایخواستم کهکشونان کنم خرسک به زیر پات
ولی حوری ز مو زی تر کل مه ونده جات امشو
ابوهه سوز بخت باغ ایر حکمی بدی اورن
فرشته وا دو دست خس اوی ششنی حنات امشو
مو وا رنگ دوالالی ز پای گور ایبازم
بریزی ار به تشنی مو یه فینگه از شفات امشو
دهونم قلف ،شک دارم موشفتم مندمه آلون
نمازن وا به پای تو بخونم یا خدات امشو؟! ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389
ساعت 17:27 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
بالاخره پس از نزدیک به یک سال دوندگی رمان درخت معجزه ورزا ی من چاپ شد
درخت معجزه ورزا را انتشارات انجمن قلم با تیراز2200جلد به چاپ رسانده است و بریده ا ی از این رمان
روی تخت یک قوری چینی و چندتا استکان ا کریستال است . رزا برای من چای می ریزد . دست هایش می لرزد .
- خوب از خودت بگو
- این را رزا می گوید ومن مکث می کنم . نمی توانم جواب بدهم .
نمی دانم از خودم چه بگویم به هرحال من هم به فکر کار وزندگی هستم
رزا خنده اش می گیرد آن قدرکه دیگر نمی توانم ادامه بدهم و این جا است که برای اولین بار متوجه دندان های ریزش می شوم
می گوید ای کاش شناخت کافی از تو داشتم
- ولی به نظر من آدم ها شخصیت های پیچیده ای ذارند وشناخت کا مل از یک نفر خیلی زمان می برد
- خوب در این صورت آدم توداری هستی
- نه فقط دوست ندارم خیلی ساده هر کسی از زندگی ام سر در بیاورد
- یعنی برای همه این نظر یه را داری
- باید طرف را سنجید اگر صداقت داشت می شود با اوراحت بود .
- مثل این که خیلی بدی از مردم دیدی
لبخند می زنم
رزا می گوید دوست داری من از خودم بگویم
- بله من به دقت گوش می دهم
- ببین ما یک خانه در جردن داریم وپدر هم لس آنجلس است . البته چند مغازه توی تهران را هم اجاره دادیم
می گویم اما فکر من پیش مردمی است که حتی یک سرپناه هم ندارند .
- یعنی آدم بی خانه هم پیدا می شود
- بله و بعصی ها هیچ به فکر مردم نیستند
- ولی من همه عمرم سختی ندیده ام
- برای همین از مفهوم بی سر پناهی در ک روشنی نداری
وکجاست جاری آب وتو که با مو های بلند نشسته بودی واهسته صحبت می کردی ؟
چقدر تشته صدای نازک تو بودم .......
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388
ساعت 16:16 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
دستهايم را-درسكوت به تومي بخشم-تاعشق بريك مدارموازي طلوع كند ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در جمعه هجدهم دی 1388
ساعت 10:39 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
دیروز ستاره مرد
خودکشی کرد
به من غم مباد بگویید
تنها عشقم بود ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388
ساعت 16:9 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
برای ستاره
حقیقت چیست
زلالی رود
خروش یک دریا
رویش یک گل
وعشق
که تصویر هستی گونه اینهاست
وتو
لبخند یک کودک
خوابی معصومانه
سکوت
شروع روشن یک نگاه
لحظه ای برای تماشا
آعازی برای خود بودن
غروب چشمانت
آستانه ای است
که جدا می کند
مرا از آنچه خود است
وهرچه خداست
تو تهی نیستی
سرشاری
معصومی
ستاره ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388
ساعت 16:27 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
قلابها
علامت کدام سوالند
که ماهیها
پاسخشان می شوند
رهدار گفت ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در جمعه بیستم آذر 1388
ساعت 18:13 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
"امروز تولد پسر نامادري ام بود ، دلم براي خود م گرفت"
" رهدار"
اي بي دا ترين كُر !
همه ي لُرمادران
تورا " دا " صدا ميزنند
و تو را به سوگند تُرنه هاي رنگباخته شان
مادرانه دعوتي خواهند
تو را كه بوي حنا ي نشسته برگيسوئي
كه قيچيِ روزگار
به عزايش نشانده است
ميخواند ب ي ي ي ي داترين
تا تو آسان بگذري
از دروازه ها ي يقه ي دا و روله ها 1
كه مي كشيد خط بطلاني
برهرچه قانونA منفي +Oكرده بود
و تو را كه
سنگ و دره و دشت و بلوط مادر ست
آنسان كه مي كوبد باد
بر دهل سينه ي فلك الافلاك
هيجار " دايه ، دايه " را
"داله كَه "!
وقت صلح است
--------------------------------------------------------------------
[1] - در گذشته وقتي لُر مادري بچه ي غير خود را به فرزندي مي پذيرفت آن را از يقه ي پيراهن خود عبور مي دا د و ازدامن خود اين بچه را پيش از اينكه پايش به زمين بخورد مي گرفت و به آغوش مي كشيد . اين آئين آتش مهر مادري و فرزندي را شعله ور تر مي كرد .
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در شنبه نهم آبان 1388
ساعت 10:33 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
|
دستهاي تو چه زلال بودند
اي روشن ترين ستاره من
لبخند تو سپيد ترين واژه
تا باعث رويش دوباره من
من در طلب نشان مهتاب
ناگاه به شبي توراديدم
با روش هر طلوه چشمت
از ديگري ام به خودرسيدم
با هر سخنت نشانه اي را
از باغ وبهار بديد جانم
در فرصت با شکوه نامت
از عشق شکوفه زد زبانم
هرروز زعطر نام تو مست
به لاله وباغ سلام کردم
شب را به اميد وشوق فردا
تاصبح گل ستاره چيدم
تو گلواژه سرودن من
جانم زنواي عشق لبريز
خوشحال که ستاره ام بودي
تو باعث هر سعادت من
اينک زبرم تو رفته اي جان
اميد که ببينمت دوباره
با اشک نوشتم اين سخن را
| ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388
ساعت 15:48 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
تنها یک کلمه
افسرده است
دکتر گفت
در پاسخ سوال مادرم که چرا فرزندم خوشحال نیست
ولی من به او نگفتم
چیزی نیست مرا خوشحال کند
به فضایی تبعید شده ام
که سرشار از هرچه فکرش را بکنی
ومردمش هم به آن عادت دارند
ودر برابر اعتراض من می خندند
دیوانه شده است بیچاره
آساره کجاست؟
به خیال دیگران افسرده ام یا هرچیز دیگر
قبول
مجبورم بپذیرم
چون مادرم می خواهد
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388
ساعت 19:14 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
مَينا بِنَوش[1] سروده : رهدار
برای گلوی دردآشنای ایل بهنمن علاءالدین
مَينا بِنَوش ترانه ها !
گُمشده ترين کُلوته[2] ي خود را
در خورجين شب جستجو کن
که کِل[3] هاي ناز دختران اين قوم
و گاله[4] هاي بُرزو ترين جوانانش
بي هُمُدُرُنگِ[5] هر تَش و تُنگي[6]
هرگز به زيباترين چشم دلبرکان چهارلَنگ
در خروسخواني مهتابي،آب نخواهد پاشيد
و کبک تاراز[7] آواز خود را
در بُغضِ گريزاني
توام با گاگريوه[8] هاي ناسرده اي
به کُهشور[9] اندوهان داده است.
مَينا بِنَوش ترانه ها
آنگاه که نور ماه
در پاگشون[10] نيمدري
سايه ي تو را نشان مي داد
از تو صد کتاب مقدس عشق
که به خط عشق ، سرخط کرده بود
به زيارتگاه پيرِمال آوردند
تا زين پس عاشقان کوهستان
به کتاب مقدس عشق سوگند بي گناهي ياد کنند
آه ! اي گُل نازار من
در بي آستاره ترين شبهاي اين مال[11]
مَهِ شَوگار[12] را
در کدامين آسمان اين ولايت جستجو کنم ؟
[1] - مَی نا بِنَوش : کسی که روسری بنفش بسر دارد. مخاطب سروده ای ازترانه های استاد : عزیزُم مینابِنَوش دسمالت هف رنگ/ چی تیات پیدا ندا به ایل چارلنگ .
[2] - کُلوته kolote : روسري سياه زنان بختیاری که هنگام سوگواری بسر می بندند
[3] - کِل kel : هلهله و آوایی پیوسته که زنان در شادیانه ها سر می دهند .
[4] - گاله gale: فریاد شادی که مردان با حرکت دست برخروج صدا از دهان ، صدا را مسلسل می کنند .
[5] هُمُدُرُگ hodorong: هم صحبتی برای تنهایی ها .
[6] - تَش تُنگ tash-e –tong : آتش چوب تنه درختی که در گرمابخشی و روشنایی نشستی استفاده شود .
[7] - تاراز taraaz : کوهی در منطقه بازوفت bazoft بختیاری که دارای کبکی متفاوت از دیگر مناطق است ونامی برای پسران .
[8] - گاگریو gageriv : آواز مرثیه لر بختیاری .
[9] - کُهشور kohshor : آبرفت کوهستان پس از هر بارانی .
[11] - مال : آبادی – محل برافراشتن یک یا چند سیاه چادر .
[12] - مَهِ شَوگار : ماه شبها ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
ساعت 11:4 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
جرعه آبی نثار گلی خرده نانی برای گنجشکی مهربان شده ای به همین سادگی
---- دستهایم را نگهدار چشمانت را به من بسپار پرواز وجودم خلاصه در نگاه توست
----- یک نفر برای رویا شعر می گوید آن یکی برای ارباب من هم برای سکوت دستان تو
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
ساعت 19:55 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
|
|
+ نوشته
شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
ساعت 13:44 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|

سیقه سیلی ده تو ای چش خمارم
غریوم وتما لویاته دارم
شمار آساره یان دونم که هر شو
ده عشقت نازنین تا صو بیارم
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388
ساعت 10:17 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
در آستانه غروب
طلوعی لبخند می زند
آشیانی بنا می گردد
مادری به شیهه کره اسبی می خندد
ودر میان دوآوا
نجوایی پنهان از گوش همسایه
فریاد می زند زندگی
تا آن سوتر
عقربه به سمت صبح بازگردد ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در جمعه ششم شهریور 1388
ساعت 10:25 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
غمگنانه ترین آوازت را
به همسایگی شیرین ترین آواها
مهمان کن
در باغچه بودن
گلی بکار
تابهانه ای باشد
برای عاشقی گرگها وآهوان
در تاریکی لحظه ها
خودرا ورق بزن
وببین سطری را
که در آن نوشته شده تو
تا درطلوع
مهمانی ستاره ها
ودرغروب
رقص آفتاب دلتنگت کند
ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در جمعه ششم شهریور 1388
ساعت 10:12 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
من نه برای تجارت لقمه ها
نه مستی لحظه ها
نه به عیادت
آرمانهای مرده آمده ام
بقیه را در ادامه مطلب ببینید ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در دوشنبه دوم شهریور 1388
ساعت 17:46 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
در پای ستاره ای بریختم خودرا
با آه فراق اوبسوختم خودرا
ا فسوس فقط به حال من می خندید
عاشق شده ای ببین سزای خودرا ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در جمعه سی ام مرداد 1388
ساعت 19:2 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|
محمدکاظم علیپور
روسري آبي ات را بردار
اين زلف هاي نقره اي
چنگ در گريبان جهان مي برند
مثل مهتاب رويت
كه ماه را شرمنده مي كند
سربه سر اين دل در به در نگذار
من بيچاره تر از تمام آوارگان زمينم
عاقبت اين اتاق مرا با خاطراتش تنها مي گذارد .
----- وقت آن شده هر چه دار و ندارم است را
به اين سه سطر بسپارم
مثل سالهايي كه هرچه نگاه داشتم
به آن دو چشم سوخته بخشيدم
ودر تاريكي شبي كه شاعر شدم
به جستجوي پيراهني كه بوي يال پريشان دلم مي داد
روبري تمام بادهاي شمال بايستم
و اسب سركشم را
ـ تا صبح شيهه – برقصم .
بي خود براي خودت ماه مي شوي !
من كه لبم پر از حسرت بوسه بود
جز گونه اي خيس از گريه
رفتار ديگري بلد نيودم
تا به تو برسم اين جاده پيرم مي كند
هميشه چند قدم به رسيدن
از ادامه مي ماني .
از بهرام سلاح ورزی در تاسپیده/bahramsalahvarzi.blogfa.com ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در جمعه سی ام مرداد 1388
ساعت 10:24 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|
|
|
|

به نظر شما شاعر باید شعر با رفتارش یکسان باشد یانه؟ وشاعر می ماند توقفی در خود و همتباري در جشنواره شعر لری تمدار بیت كه اورا اینگونه خطاب می کند می خندد ودر حالیکه دست جوان را به گرمی می فشار د می گوید: میشه بیشتر توضیح بدین؟ مگه شما شاعر می نویسم اندیکا نیستین؟ بله چطور؟
بقیه رادر ادامه مطلب ببینید ادامه مطلب |
|
|
+ نوشته
شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
ساعت 22:26 توسط هوشنگ پرتو
|
|
|